خاستگاه و جایگاه شاهنامه پژوهی

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته

🔺یادداشت (١٣٩)

🟧#ساسانیان
پادشاهی خسرو پرویز
گریختن خسرو از بهرام چوبین و رفتن به روم

🟪دکتر #بتول_فخراسلام

#گُستَهم و #بِندوی دو دایی #خسرو پرویز پس از کشتن #هرمز با شتاب، خود را به او می رسانند و #خسرو در می یابد که این دو چه کرده اند و هیچ نمی گوید.
از آن سو # بهرام به ایوان شاه می رسد و سی هزار شمشیرزن را با فرماندهی #بهرام، پور #سیاوش در پی شاه می فرستد.

#خسرو پرویز راه بیابان در پیش می گیرد و به رِباط یا کاروانسرایی با نام # یزدان سرای می رسد که جایگاه مسیحیان ست و درخواست خوردنی و نوشیدنی می کند. مرد مسیحی از هرسه پذیرایی می کند. #خسرو سر بر پای #بِندوی می گذارد تا کمی بخوابد. ولی ناگاه سکوبای مهتر آگاهی می دهد که گَردی سیاه و سپاهی فراوان از راه پدیدار گشته است. خسرو می گوید روز بیچارگی فرا رسیده و هیچ کاری نمی توان کرد.

#بِندوی می گوید من جان خود را برای تو فدا می کنم. تو تاج زر و گوشوار و کمربند و قبایت را به من بده و با سپاهت این جا را ترک کن. خسرو چنین می کند. سپس #بِندوی به اُسقف می گوید که شما و افراد این رباط به سوی کوه بلندی بروید و ناپدید شوید. بندوی تنها در پرستشگاه می ماند و جامه های شاه را می پوشد و بر بام می رود تا لشکر او را ببینند و لشکر بهرام می پندارند که او # خسرو پرویز ست.

سپس به شتاب از بام، پایین می آید و جامه ی خویش را می پوشد و ناکام بر بام می رود و می گوید از سوی شاه پیغامی دارم.شاه می گوید من و سپاهم از رنج راه، خسته و کوفته ایم و به این خانه ی مسیحیان آمده ایم. سپیده که سرزند، با تو همراه می شویم و می آییم.
#بهرام ِ سیاوش می پذیرد.

روز دیگر #بِندوی دوباره بر بام می رود و می گوید امروز شاه از نماز و نیایش و شب زنده داری، به هیچ کاری نمی تواند دست یازد.

بیاساید امروز و فردا پگاه
همی راند اندر میان سپاه

#بهرام سیاوش با سپاهش می گوید که اگر بر خسرو کار، تنگ بگیریم، ممکن ست به جنگ آید و خود او به تنهایی یک لشکرست و اگر کشته شود، #بهرام از ما خشمگین می گردد. بهترست که امروز هم بمانیم؛ گرچه خوردنی اندکی برایمان باز مانده است.

روز دیگر #بِندوی بر بام می رود و به # بهرام ِ سیاوش می گوید که #خسرو پرویز شما را که دید، رفت و اکنون اگر عقاب تیزپر هم شوید، او را جز در روم نخواهید یافت. اینک اگر به من امان و زینهار دهید، خود به نزدت می آیم. وگرنه سلاح نبرد خواهم پوشید و خواهم جنگید.

#بهرام پور سیاوش غمگین می شود و می گوید چه سود که این مرد را بکشم؟! بهترست وی را نزد پهلوان ببرم. و چنین می کند. #بهرام چوبین پس از آگاهی یافتن به پور سیاوش می گوید:

نه کارِ تو بود این که فرمودمت
همی بی هنر خیره بستودَمَت

سپس رو به #بِندوی می کند و

بدو گفت که”ای بدتن ِ بدکُنِش
فریبنده مرد از درِ سرزنش،

سپاه مرا خیره بفریفتی
ز بدگوهر ِ خویش نشکیفتی

#بِندوی پاسخ می دهدکه شاهنشاه، خویشاوند من ست و جان و تنم را برایش فدا می کنم.

بدوگفت بهرام :” من زین گناه
که کردی، نخواهمت کردن تباه

ولیکن تو هم کُشته بر دست ِ اوی
شوی زود و خوانی مرا راست گوی

بر پای #بِندوی بند می نهند و او را به # بهرام پور سیاوش می سپارند.

💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس‏

🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/

🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous

🆔https://www.instagram.com/bonyadeferdowsitous

🆔https://www.aparat.com/BonyadeFerdowsiMashad

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن