خاستگاه و جایگاه شاهنامه پژوهی

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته

🔸#کیانیان

✔️یادداشت (۱۴)

#کاووس
♦️سهراب_ بخش پایانی

🔶#دکتر_بتول_فخراسلام

🔹سهراب، هجیر فرزند گودرز را که به اسارت گرفته بود، با خود به همراه می برد و از نشان خیمه های بزرگان ایران می پرید و وقتی به خیمه ی سبز رنگ و نقش درفش اژدهاپیکر می رسد که از آن رستم ست و می پرسد، هجیر می گوید آن سراپرده یک چینی ست… سهراب به لشکرگاه کاووس می آید و هم نبرد می جوید و رستم “بفرمود تا رخش را زین کنند”. گویی دست و دل رستم به جنگ نمی رود. گیو، گرگین، رهام و توس اسب رستم را آماده می کنندو رستم
به دل گفت کین رزم آهرمن است
نه این رستخیز از پی یک تن است

🔷سهراب به رستم می گوید”تو را خود به یک مشت من،. پای نیست” و
من ایدون، گمانم که تو رستمی
هم از تخمه ی نامور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم، نِیَم
هم از تخمه ی سام تیرم، نیم

🔷هردو با هم می جنگند و سهراب به رستم می گوید اسبت مانند خر ست و دو دستت مانند نی.
از ایرانیان من بسی کشته ام
زمین را به خون چون گل آغشته ام
در جنگ دوم سهراب به رستم می گوید

دل من همی بر تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد…

مگر پور دستان ِ سام ِ یلی
گزین نامور رستم زابلی

🔷رستم باز هم خود را معرفی نمی کند؛ در حالی که در همه ی نبردها جز اشکبوس، رجز خوانی می کرد.
هردو باهم کشتی می گیرند. ابتدا سهراب جوان پشت رستم پیر را بر زمین می کوبد و تا می خواهد خنجر بر رستم بزند، رستم می گوید رسم ما این است که اگر کهتری، بزرگ و مهتری را بر زمین زد، یک فرصت دوباره به او بدهد و سرش را نبرد. _یعنی حرمت بزرگ تر را نگه می دارد.
🔹در کشتی دوم رستم، سهراب را بر زمین می زند و با خنجر پهلو ی پسر را می شکافد. سهراب می گوید رستم، پدرم کین مرا از تو خواهد گرفت و مهره ی بازو را به رستم نشان می دهد.
رستم که وظیفه ی پهلوانی خویش را به انجام رسانیده، پدری می گردد که مهره، خودفریبی هایش را پایان می بخشد
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرّد، سر خویش، پست

بزرگان بدوی اندر آویختند
ز مژگان، همی خون فرو ریختند

🔷رستم از گودرز می خواهد نزد کاووس رود و نوشدارو آورد. کاووس یاد جدال لفظی رستم می افتد و می گوید اگر سهراب زنده بماند، رستم نیرومند تر می شود و هرگز پای تختم نخواهد ایستاد. گویا فراموش کرده که هفت‌خان را این اَبَرمرد برای نجات او، پشت سر گذاشت و از هاماوران خلاصش کردو…. اَبَرمرد ی که منافع ملی را بر منافع فردی اش همواره برتری داد… کاووس نوشدارو را نمی دهد و گودرز باز می گردد و این بار رستم می خواهد برود که سهراب جان می سپارد.
رستم به زابلستان برمی گردد‌؛ همراه با جنازه ی فرزندش. دلش می خواهد برای سهراب دخمه ای شایسته و نیکو فراهم سازد ولی با خود می گوید اگر چنین کنم

چو من رفته باشم، نماند به جای
وگرنی، مرا خود همین ست رای

🔹ودر نهایت فردوسی بزرگ در پایان داستان می فرماید

یکی داستانی ست پر آب چشم
دل نازک، از رستم اید به خشم

🔷یعنی تنها نازک دلان از رستم خشمگین خواهند شد. از ابرمردی که میان میهن و فرزند، میهن را برگزید تا نام بلندش به هیچ ننگی آلوده نگردد….

💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس‏

🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/

🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن