💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
🔸#کیانیان
✔️یادداشت(۱۳)
#کاووس
♦️سهراب_ بخش دوم
🔶#دکتر_بتول_فخراسلام
◾️سهراب ده ساله از همان کودکی با کودکان دیگر بسیار متفاوت ست و از پدرش نزد مادر پرس و جو می کند و تهمینه به پسر می گوید بهترست نه افراسیاب و نه رستم، هیچ یک از او آگاهی نیابند. سهراب تصمیم خویش را این گونه باز گو می کند:
کنون من ز ترکان جنگاوران
فراز آورم لشکری بی کران
برانگیزم از گاه کاووس را
از ایران ببرّم پی توس را
به رستم دهم تاج و تخت و کلاه
نشانمش برگاه کاووس شاه
از ایران به توران شوم جنگجوی
ابا شاه روی اندر ورم به روی
چو رستم پدرباشد و من پسر
نباید به گیتی یکی تاجور
◾️سهراب سپاهی فراهم می سازد و افراسیاب آگاه می گردد و شادمان می شود و تأکید می کند این دو هم را نشناسند
مگر کان دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیرمرد
سپس نامه ای به سهراب می فرستد
که گر تخت ایران به چنگ آوری
زمانه برآساید از داوری
ازین مرز تا آن ،بسی راه نیست
سمنگان و ایران و توران یکی ست
فرستمت چندام که خواهی سپاه
تو بر تخت بنشین و بَر نِه کلاه
◾️سهراب به دژ سپید می رسد و هُجیر نگهبان دژ اسیر اومی گردپ و درین میان، دختر دلاور « گَُژدَهَم» با نام « گردآفرید» به جنگ سهراب می رود و چهره وگیسوی خویش را زیر کلاه خود پنهان می کند . در میانهٔ جنگ تن به تن ، گیسوانش از بند زره رها می شود و سهراب در می یابد که همنبردش دخترست
شگفت آمدش، گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
گرد آفرید می گوید:
نهانی بسازیم ، بهتر بود
خرد داشتن، کار مهتر بود
◾️سهراب « زگفنار او مبتلا شد دلش» و گرد آفرید به او وعده می دهد که دژ و هر چه خواهد، به او خواهد داد . با هم به دژ می روند و بانوی دلاور وارد دژ که می شود ، در را می بندد و از فراز دژ سهراب را به ریشخند می گیرد.
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان از ایران، نیابند جفت
همانا که توخود ز ترکان نه ای
که جز بآفرین بزرگان نه ای
◾️سهراب خشمگین
به تاراج داد آن همه بوم و رُست
به یکبارگی دست بد را بشست
◾️گژدهم نامه ای به کاووس شاه می نویسد و موضوع را می گوید و
سواران ترکان بسی دیده ام
عنان پیچ ازین گونه نشنیده ام
و
تو گویی که سام سوارست و بس
◾️هم گردآفرید و هم پدرش گژدهم به شباهت سهراب به سام و ایرانیان اشاره می کنند
کاووس، نامه را می خواند وگیو را به نزد رستم می فرستد و می خواهد که هیچ کدام وقت را تلف نکنند و با شتاب خود را برسانند .گیو به زابلستان می رود و از سهراب می گوید
تهمتن چو بشنید و نامه بخواند
بخندید از آن کار و خیره بماند
که ماننده ی سام گرد ، از مهان
سواری پدید آمد اندر جهان
از آزادگان این نباشد شگفت
ز ترکان، چنین یاد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان،یکی
پس دارم و باشد اوکودکی
◾️و ادامه می دهد که زروگوهر سوی مادرش فرستاده ام و پاسخ داده که به زودی این پسر بزرک می شود و با لب شیربوی ، می، مینوشد و بی گمان زود پرخشجوی خواهد گشت.
رستم سه روز وقت کشی می کند و روز چهارم، گیو هشدار می دهد
همه کارت از یکدگر بدترست
تو را شهریاری نه اندر خورست
تو سهراب را زنده بر دارکن
برآشوب و بدخواه را خوارکن…
که آزاد زادم، نه من بنده ام
یکی بنده ی آفریننده ام
◾️و به همه می گوید به ایران ازین پس مرا نخواهید دید. شاه پشیمان از خشم خویش با گودرز پدر گیو همراهی می کند که از رستم دلجویی کند وگودرزبه نزد رستم می رود ومی گوید که تو دانی که کاووس را مغز نیست و…رستم پاسخ می دهد
چه کاووس پیشم ، چه یک مشت خاک و ادامه می دهد که جز از پاک یزدان نترسم ز کس
گودرز می گوید اگر قهر کنی و بروی، مردم فکر می کنند از سهراب ترسیده ای وپشت سرت سخن ها خواهند گفت و نام بلندت ،خدشه دار می گردد…
◾️رستم باز می گردد…ابتدا به گونه ی پنهانی و با جامه ی ترک واربه دژ سهراب می رآد و او را می بیند و وفتی به نزد شاه می رود گوید
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس
◾️داستان رستم و سهراب به گونه ای دو پهلو پردازش شده است .گروهی باور دارند که رستم تا آخرین لحظه ناآگاه است و سهراب را نمی شناسد و گروهی دیگر بر این باورند که از همان لحظه ی نخستین،رستم سهراب را_ که همانند و بسیار شبیه سام است_ شناخته است ، ولی چون سهراب ایرانیان را می کشد و با آرمانهای ضد ایرانی مانند برداشتن مرز،کشتن شاه ایران و…. آمده و وظیفه ی پهلوان هم حفظ مرزهای کشور و حفظ جان شاه و پای بندی به پیمان پهلوانی ست، می جنگد.
به نظر می رسد رستم سهراب را شناخته است، خنده ش هنگام خواندن نامه، درنگ سه روزه و جدال لفظی ش با کاووس نشانه هایی می تواند باشد…..
💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس
🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/
🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous
@maghalat_yadashtha_btfam



