💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
#کیانیان
یادداشت (۲۹)
کی خسرو
رزم دوازده رُخ
🔶#دکتر_بتول_فخراسلام
🔷پس از شبیخون رستم و پهلوانان به افراسیاب، او پیران و جنگاوران خویش را فرا می خواند و برای نبرد با ایران، لشکر کشی می کند ودر دو سپاه به ” پیران” و “شیده” _پسر خود_ می سپارد.
کی خسرو آگاهی می یابد و آماده می شود. سپاهی به رستم می سپارد تا به سیستان برود و به هندوستان سپاه آوَرَد و پس از ثبات آن جا
فرامرز را ده کلاه و نگین
کسی کو بخواهد، ز لشکر گُزین
و خود به زودی بازگرد.
🔷چند سپاه به چند پهلوان می سپارد و سپاهی به گودرز و از او می خواهد که فرستاده ای نزد پیران بفرستد و او را به لشکر ایران فراخواند و به بیداد، دست نیازد. گودرز ره می سپارد و گیو را نزد پیران می فرستد تا این پیام را برساند که
کسانی که در خون سیاوش دست داشتند، به ایران و نزد شاه بفرستد.دیگر، گنج و اسب ها و زین ابزار جنگی که به بیداد گرفته اند، نیز به کی خسرو دهند.
🔷همچنین دو برادر خویش و پسرش را هم گروگان فرستد. سپس تصمیم بگیرد که یا به ایران بپیوندد یا بجنگد.
گیو پیام را می رساند و دو هفته درنگ می کنند و درین مدت، پیران به افراسیاب پیام گودرز را می رساند و او نیز سپاه می فرستد و پیران به گیو می گوید به ایران نمی پیوندد و به افراسیاب، خیانت نمی کند و
مرا مرگ باید بدان زندگی
که سالار باشم، کنم بندگی…
به نام ار بریزی ز من گفت خون
بِه از زندگانی به ننگ اندرون
🔷گودرز میان دو کوه لشکر را می گمارَدو سه روز و سه شب می ایستد و منتظر می شود تا تورانیان پیشدستی کنند. زیرا
همی گفت گودرز گر پشت خویش
سپارَم بدیشان، نَهَم پای، پیش
سپاه اندر آید پسِ پشت من
نمانَد جز از باد در مُشت من
🔷روز چهارم بیژن نزد گیو، پدرش می رود و از تاخیر گودرز گلایه می کند و می گوید به جنگ پَشَن که آن همه از پسرانش را از دست داد
جگر خسته گشته ست و گم کرده راه
نخواهد که بیند همی رزمگاه
و به پیران چشم سپرده و از گودرز شگفت زده نیستم؛
شگفت از تو آید مرا ای پدر
که شیر ژیان از تو گیرد هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم
یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
🔷اگر از کمین آنها می ترسی ، به من هزار سوار بده تا از کمینگاهشان بیرون کشانم.
ز گفتار بیژن بخندید گیو
بسی آفرین خواند بر پور ِ نیو
به دادار گفت گفت از تو دارم سپاس
تو دادی مرا پورِ نیکی شناس…
به من بازگشت این دلاور جوان
چنان چون بُوَد بچّه ی پهلوان…
و لیکن تو ای پور چیره سخن
زوان بر نیابَر گشاده مکن
که او کاردیده ست و داناترست
براین لشکر ناموَر، مهتر ست
کسی کو بُوَد سوده ی روزگار
نباید به هر کارش آموزگار…
همی خواهد این پیر ِ کارآزمای
که ترکان به جنگ اندر آیند پای
پسِ پشتشان دور مانَد ز کوه
بَرَد لشکر کینه وَر همگروه
🔷از آن سو هومان ویسه برادر پیران به پیران می گوید باید بجنگیم و
تو را خود همین مهربانی ست خوی
مرا کارزار آمده ست آرزوی
و به نزدیک سپاه ایران می تازد. پیران غمگین می شود و از گفته ی پدر یاد می کند
که دانا به هر کار سازَد درنگ
سر اندر نیارَد به پرگار تنگ
سبکسار تندی نماید نخست
به فرجام کار، انده آرَد درست
زوانی که اندر سرش مغز نیست
اگر دُرّ بارَد، همان نَغز نیست
💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس
🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/
🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous



