خاستگاه و جایگاه شاهنامه پژوهی

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته

💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
#کیانیان
یادداشت (۳۲)
🔻 کی خسرو
جنگ بزرگ کی خسرو

🔶#دکتر_بتول_فخراسلام

بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

پی افگندم از نظم، کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند

چو پیکار کی خسرو آمد پدید
ز من جادوی ها بباید شنید…

🔹کی خسرو به رستم و دیگر پهلوانان که به مرزها فرستاده بود، دستور می دهد که بازگردند و لشکر آرایی می کند و به جنگ با افراسیاب راهی می گردد. از آن سو شاه توران از کشته شدن پیران ِ ویسه و لهاک و فرشید ورد و…. آگاهی می یابد و
از آن درد، بگریست افراسیاب
همی کَند موی و همی ریخت آب

و برای جنگ و کین آماده می شود و سپاهی را
سوی بلخِ بامی فرستاد شان
بسی پند و اندرزها دادشان

که گُستَهم ِ نوذر بُد آن جا به پای
سواران ِ روشن دل ِ رهنمای

به جیحون فرستاد تا بگذرند
به کشتی رخ آب را بسپَرَند

🔹کی خسرو آگاه می گردد. رستم و گیو گودرز و توس و سپاهی با او همراهند.
سپهدار چون در بیابان رسید
گُرازیدن و ساز لشکر بدید،

سپه را سوی راست، خوارزم بود
همه ریگِ نرم از درِ رزم بود

به چپ بر، دهستان و سبنار و آب
میان ریگ و پیش اندر، افراسیاب…

به گِرد ِ سپه بر، یکی کَنده کرد
طلایه ز هر سو پراگنده کرد

شب آمد به کَندهَ نْدر افگند آب
بر آن سو که بُد، روی افراسیاب

🔹دو لشکر روبه روی هم چندین روز می ایستند و سپس پسر افراسیاب، “شیده” _که نام پشنگ هم برایش آمده _ به پدر می گوید :
شود کوه ِ آهن چو دریای آب
اگر بشنود نام افراسیاب….

بپَروَردی این شوم ِ ناپاک را
پدروار، نسپُردیَش خاک را…

همه مهر پیران، فراموش کرد
پُر از کین، دل و سر، پُر ازجوش کرد….

چو دستور باشد مرا پادشا
از یشان نمانَم کسی پارسا

🔹افراسیاب می گوید لشکر از مرگ پیران خشمگینند و
نبینند جز مرگِ پیران به خواب
نخوانَد کسی نام ِ افراسیاب

بباشیم تا نامداران ِ ما
مِهان و ز لشکر، سواران ما،

ببینند ایرانیان را به چشم
ز دل کَم شود سوگ با درد و خشم
🔹و بهترست به انبوه نجنگیم و مبارز، پراکنده، بیرون کنیم. پشنگ می گوید پس نخستین مبارز، من خواهم بود. پنج پسر زنده به پیشت هستیم و ما نمی گذاریم تو رزم کنی و….
سپس شیده یا پشنگ را برای پیغام رسانی نزد کی خسرو می فرستد تا بگوید کین را به کاووس و گودرز بسپارد و هر مرز و خواسته خواهد، بگیرد و اگر قصد جنگ دارد، تن به تن باهم بستیزند.گشنگ می جنگد و
ز لشکر گُزینیم جنگاوران
سرافراز با گرزهای گران

🔹پهلوانان به کی خسرو می گویند که پیشنهاد خوبی ست؛
بدین گونه بودند پیر و جوان
جز از رستم، آن ناموَر پهلوان

🔹کی خسرو آنها را سرزنش می کند و می گوید
گمانی نبُردَم که ایرانیان
گشایند جاوید ازین کین، میان

🔹ایرانیان پوزش خواهی می کنند و کی خسرو به افراسیاب، توسط “قارَن” پیام می دهد که
نخواهم ز تو بوم ایران و گنج
که بر کس، نماند سرای سپَنج…

گَرَم پشت گرمی به یزدان بُوَد
همیشه لبِ بخت، خندان بُوَد…

من و شیده و دشت و شمشیر تیز
برآرم به فرجام ازو رستخیز

🔹روز بعد این دو باهم نبرد می کنند و شیده، کم می آورد و به شاه می گوید پیاده شود و کشتی بگیرد.
بدین چاره گر زو نیابم رها
شدم بی گمان در دَم اژدها

🔹کی خسرو به نقشه ی او پی می برد و می پذیرد و در نهایت او را می کُشد.

💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس‏

🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/

🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن