💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
#کیانیان
یادداشت (۳۰)
کی خسرو
🔻رزم دوازده رُخ (بخش دوم)
🔶#دکتر_بتول_فخراسلام
♦️به بیژن خبر می رسد که هومان، برادر ِ پیران ویسه به پیش نیا _پدربزرگ_تو رسیده و همآورد می جوید. بیژن پیش پدر می رود و به گیو می گوید
که گودرز را هوش کمتر شده ست
به آیین نبینی که دیگر شده ست؟!…
تو ای بابِ با مهر و بسیار هوش
دو کتفم به دِرع ِ سیاوش بپوش
♦️گیو پسرش را سرزنش می کند
تو را گفته بودم که تیزی مکن
ز گودرز بر، بد مَگَردان سخن
♦️بیژن نزد پدربزرگش می رود و چنین می گوید :
شگفتی همی بینم از تو یکی
وگر چندهستم به هوش، اندکی
♦️هشت روز ست ایستاده ایم و نمی جنگیم و اکنون هومان آمده و تو هیچ کاری نمی کنی! اگر اجازه دهی، با او می جنگم؛وگرنه
بنالم من از پهلوان ، پیش شاه
نخواهم کمر زان سپس با کلاه!
بخندیدگودرز و زو شاد شد
بسان یکی سرو ِ آزاد شد
♦️گودرز به گیو می گوید زره سیاوش را به پسر دهد که هم خرد دارد و هم دلیری و هم این که
به کین سیاوَخش و فرمان شاه
نَشایَد به پیوند، کردن نگاه
♦️گیو که مخالف ست، بهانه می آورد که چه نیازی به زره من دارد؛ اگر جنگ جویَد، سلیحش کجاست؟! و بیژن پاسخ می دهد گمان کرده ای جنگجویان فقط با درع و زره تو هنر می جویند و جنگ؟! و اگر نباشد، نمی جنگند؟!…. و به نبرد با هومان می رود.
گیو
پشیمان شد، از درد دل، خون گریست
_نگر تا غم و مهر ِ فرزند چیست!
♦️با خدا راز و نیاز می کند و از یزدان می خواهد جان بیژن را نگاهدار و نگاهبان باشد و با شتاب خود را به بیژن می رساند و “شیده” اسب سیاوش و زره او را به پسر می دهد.
♦️نبرد این دو آغاز می شود و “ز شبگیر تا سایه گسترد شید” با هم رزم جُستند و از اسب پیاده شدند و با هم کشتی گرفتند و در نهایت، بیژن بر هومان پیروز می گردد و سرش را از تن جدا می کند واز خدا سپاس می گزاردو می گوید
به کین سیاوُش بُریدمش سر
به هفتاد خون ِ برادر پدر
♦️بیژن به سپاه باز می گرددو گیو بی تاب و سراسیمه و”چو دیوانگان” نَوان و زار تا چشمش به فرزند می رسد،
بغلتید و بنهاد بر خاک، سر
همی آفرین خواند بر دادگر
و فرزند را در آغوش می گیرد.
♦️از آن سو پیران، غمگین از مرگ هومان، از برادر دیگرش “نَستیهَن” می خواهد که کین برادر بازآورد. او نیز شبیخون می زند و در نهایت به دست بیژن، کشته می شود.
♦️گودرز نامه ای به کی خسرو می نویسد و گزارش جنگ می دهد و این که ممکن ست پیران از افراسیاب نیرو و سپاه بخواهد و از جیحون بگذرد و…. و ما با او بَسَنده نخواهیم بود. گودرز پسرش هُجیر را با نامه می فرستد.
کی خسرو پس از نواخت و پاداش به هجیر، پاسخ می نویسد که رستم و دیگر پهلوانان به مرزها فرستاده شده اند که دشمنان را از ایران و مرزهای ایران بیرون کنند و پیروز گشته اند. کنون توس را با سپاه راهی می کنم که نزد تو آیند و
من اندر پیِ توس با پیل و گاه
بیایم به یاری به پشت سپاه
♦️توس با سپاه از درگاه شاه به سمت گودرز راهی می شود و کی خسرو نیز پس از او با ده هزار گُزیده سوار.
پیران ویسه آگاه می شود. نامه ای به گودرز می نویسد که
به کین جُستن ِ مُرده ای ناپدید
سرِ زندگان را چه باید بُرید؟…
هر آن مرز کز شهر ایران نهی
بگو تا کُنیمَش ز تُرکان، تهی….
♦️هرچه “خواسته” و گنج و گروگان هم بخواهید، خواهم داد. لشکر را به کشتن ندهیم. چند مرد جنگاور گُزین می کنم تا با سران لشکر تو با هم نبرد جویند.
نامه را به پسرش”رویین” می ده تا به گودرز برساند.
♦️گودرز رویین را مورد محبت قرار می دهد و می گوید مهمان ما هستی و یک هفته از او پذیرایی می کندو پاسخ نامه را می نویسد که جز جنگ، راهی نیست. ونیازی نیست مرزها را به خسرو بسپاری؛ چرا که سرداران ایران خود، آنها را بیرون رانده اند و در جنگ، پیروز گشته اند.
♦️پیران پس از آگاهی یافتن، به افراسیاب نامه ای می فرستد و همه ی رخدادها را اطلاع می دهد….
💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس
🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/
🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous



