💠#با_شاهنامه_آهسته_و_پیوسته
🔶#لهراسپیان
یادداشت (۵٠)
#گشتاسپ
رزم رستم و اسفندیار
♦️#دکتر_بتول_فخراسلام
◽️رستم و اسفندیار آماده برای رزم هستند و پیمان می بندند که هیچ کس براین رزم، فریادرس نباشد. ولی از آن سو فرامرز پسر رستم و زُواره برادرش با مهرنوش و نوش آذر با هم درگیر می شوند و پسران اسفندیار کشته می شوند. بهمن خبر به پدر می رساند و اسفندیار به رستم می گوید:
دو سَگزی، دو پور مرا کُشته اند
وز آن خیرگی هم نَبَرگشته اند
◽️رستم غمگین می شود و سوگند می خورد که من هرگز فرمان جنگ نداده ام و اکنون برادر و پسرم را دست بسته نزد تو می فرستم تا به کین دو پسر، هر دو را بکُشی.اسفندیار می گوید که خون مار را به کین طاووس،
بریزیم، ناخوب و ناخَوش بُوَد
نه آیین شاهان سرکش بُوَد…
چون او از کمان، تیز بگشاد دست
تن رستم ورخش جنگی، بخَست
همی تاخت بر گِردَش، اسفندیار
نیامد بر او تیر رستم، به کار…
فرود آمد از رخش، رستم چو باد
سر نامور، سوی بالا نهاد
همان رخش رخشان سوی خانه شد
چنین با خداوند، بیگانه شد
به بالا ز رستم همی رفت خون
بشد سست و لرزان، کُه ِ بیستون
بخندید چون دیدش اسفندیار
بدو گفت کای رستم ِ نامدار
چرا کم شد آن نیروی پیل مست؟!
ز پیکان چرا کوه ِ آهن بخَست؟!…
◽️زواره نزد رستم می شتابد و رستم به او می گوید که از زال چاره ای بجوید که اگر زنده بازگردد، گویی دوباره از مادر زاده شده است…
اسفندیار به رستم می گوید
پشیمان شو و دست را ده به بند
کزین پس نیابی تو از من گزند
◽️رستم می گوید بی گاه و دیر شده ست. تو بازگرد که کسی شب تیره نمی جنگد. من نیز به ایوان می روم و زخم هایم را می بندم و…. اسفندیار می گوید امشب را به تو امان می دهم…
رستم مانند کشتی از رود می گذرد و اسفندیار از پشت سر پهلوان به او می نگرد و
شگفتی بمانده بُد اسفندیار
همی گفت که ای داور کامگار!
چنان آفریدی که خود خواستی
زمان و زمین را تو آراستی!
◽️از آن سو رستم به نزد زال می رود و زال می گوید:
یکی چاره دانم من این را گُزین
که سیمرغ را باز خوانم براین،
گر او باشَدَم زین سخن، رهنمای
بماند به ما کشور و بوم و جای
وگرنی شود بوم ما، کَندمَند
از اسفندیار، آن بد ِ بدپسند
و زال، بر فراز کوه می رود تا سیمرغ را به یاری بخواند…
◽️سیمرغ در به دنیا آمدن رستم نیز با چاره گری زال به یاری آمدو در این داستان برای مداوای زخم های رستم و رخش به یاری می آید.
◽️جفت سیمرغ در هفتخان توسط اسفندیار کشته شد. رزم رستم و اسفندیار به گونه ای رویارویی و تقابل دو آیین نیک ِ مهر و مزدایی ست. پس از کشته شدن رستم به دست نابرادر، دیگر فروغ آیین مهر رو به خاموشی می گراید. نیز رزم دو نسل پیر و جوان است و کم کم پایان روزگار پهلوانی ها…
آخرین حضور سیمرغ در شاهنامه، در تراژدی رستم و اسفندیار ست و دیگر نشانی از او نمی بینیم….
💠#بنیاد_فردوسی_مشهد
💠#كانون_شاهنامه_فردوسي_توس
🆔 http://bonyadferdowsitous.ir/
🆔https://t.me/bonyadeferdowsitous



