Array

دهمین کنگره بزرگداشت فردوسی

 

دانلود آهنگ جدید

ابزار ساخت ویدیو

قصه ها و نقالی شاهنامه


ضحاک و دوستی اش با شیطان مشاهده در قالب PDF نمایش دکمه چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 27 دی 1393 ساعت 12:27

قصه سوم : ضحاک و دوستی اش با شیطان

در روزگاران قدیم زمان پادشاهی جمشید شاه،مردی به نام مرداس در سرزمین عرب ها زندگی می کرد.او انسانی نیکوکار و مهربان بود وچنان از خداوند می ترسید که از انجام هرکار نادرستی دوری می کرد. مرد عادل و بخشنده ای بودکه از ثروتش بسیاری را به مردم بخشیده بود.اما این مرد دیندارپسری داشت که هیچ شباهتی به پدرش نداشت.اصلا مهربان نبود و در همه کارهایش فریب به کار می بست.او خیلی از وقتش را اینطور می گذراند:روی اسبش می نشست و غرور و بزرگی خودش را به همه نشان می داد.آخر او هزاران اسب داشت و به همین خاطر احساس بزرگی می کرد.

روزی از روزها (شیطان) اهریمن به شکل یک انسان خوب پیش ضحاک رفت و با رفتار خوب و مهربانانه ضحاک را به خودش علاقه مند کرد.به ضحاک گفت:«اول از تو می خواهم به من قولی بدهی بعد از آن من یک راز مهم را برایت می گویم.»ضحاک به او اعتماد کرد.قسم خورد که بر سر قولش با شیطان بماند.او گفت:«قول می دهم که درباره راز تو با کسی صحبت نکنم و هر چه تو بگویی قبول می کنم.»

شیطان گفت:«چرا باید به جز تو کس دیگری پادشاه باشد؟وقتی پدرت پسری همچون تو دارد چه نیازی به پادشاهی خودش است؟بهتر است عمر پادشاهی پدرت را کوتاه کنی.و اینطوری تنها پادشاه جهان بشوی!»ضحاک ازریختن خون پدرقلبش به دردآمد.غمگین شد و خواست که شیطان راه دیگری را پیشنهاد بدهد.اما شیطان گفت:«تو قسم خورده ای و باید به قولت عمل کنی.»پس به ناچار ضحاک قبول کردو خواست که او را برای انجام این کار راهنمایی کند.

اهریمن گفت که تو نگران نباش .من خودم کارها را انجام می دهم.

پدر ضحاک در کاخش باغ خیلی بزرگ و زیبا داشت.هر شب برای نماز و عبادت ،پنهانی و بدون اینکه کسی بفهمد به باغ می رفت.سروتنش را می شست و بعد از آن عبادت می کرد.شیطان چاهی عمیق میان راه پادشاه کند و پادشاه نیکوکار،پدر ضحاک درچاه افتاد،بدن پیراو در هم شکسته شد و دیگر از چاه بیرون نیامد.و به این ترتیب ضحاک جای پدررا به زور به دست آورد.

(اما این پایان ماجرا نبود.تازه ماجرا های عجیب ضحاک آغاز شده بود.)

روزی از روزها اهریمن خود را به شکل جوانی زیبا و زرنگ در آورد و به قصر ضحاک رفت.به او گفت :«من آشپز ماهری هستم و اگر من را قبول کنید در قصر شما غذاهای خوب درست کنم؟»

ضحاک با او مهربانی کرد و کلید آشپزخانه قصر را به او داد.

آن زمان ها غذاها خیلی متنوع نبودند.به خصوص غذا های پختنی.اهریمن غذاهای خوشمزه ای از گوشت حیوانات می پخت و بسیار از آشپز تعریف کرد و خواست که به او هدیه ای دهد.به او گفت:«ای مهربان!خوب فکر کن ،ببین که چه خواسته ای داری و آن را از من بخواه!»آشپز گفت:«ای پادشاه!من آرزویی جز سلامتی و شادی شما ندارم. اما یک خواسته ی کوچک دارم و آن اینکه اجازه دهی تا سر شانه ی شما را ببوسم و چشم هایم را به شانه هایت بکشم.»ضحاک آرزوی او را برآورده کرد.آشپز شانه های ضحاک را بوسیدو ناگهان غیب شد.دو مار سیاه از روی شانه های ضحاک بیرون آمد.هر چه سر مارها را می زدند دوباره سر دیگری می رویید.همه پزشکان ماهر را جمع کردند اما هیچ کاری نتوانستند بکنند.تا اینکه اهریمن با ظاهر یک پزشک پیش ضحاک آمد وگفت سر مار ها را نباید برید بلکه باید از مغز انسان به آن ها خوراک بدهی شاید که از چنین غذایی بمیرند.

و از آن پس هر شب مغز دو انسان جوان خوراک مار های ضحاک می شدند.

در زمان ضحاک مردم در وضعیت بدی زندگی می کردند.دانش و هنر بی ارزش شد و جادوگری ارزشمند.دست دیوان به کار های بد باز شد.

شبی از شب ها ضحاک خواب پریشانی دید.خواب او را اینطور معنی کردند:کسی به نام فریدون زندگی تو را با گرزی گاو سرتمام خواهد کرد و پادشاهی را به دست می آورد.ضحاک پرسید:«اوچرا مرا می کشد مگر چه دشمنی با من دارد؟»دانشمندان تعبیر خواب گفتند:«تو پدرش را می کشی وگاوی که در نوزادی از آن شیر می خورد،هم به دست سربازان تو کشته می شود.»

 
جنگ با دیو بچه مشاهده در قالب PDF نمایش دکمه چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 27 دی 1393 ساعت 12:19

به نام خداوند جان وخرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

قصـــه اول : جنگ با دیو بچه

دهقان قصه گو درباره اولین پادشاهی جهان چنین قصه ای را تعریف می کند:

کیومرث اولین پادشاه بود که تاج پادشاهی بر سر گذاشت.او اولین بار در کوه جایی برای زندگی آماده کردو به همراه مردمش از پوست پلنگ ،لباس ساختند و بر تن کردند.کیومرث برای اولین بارلباس و خوراک هارا به وجود آورد.هر جانوردرنده ای که او را می دید در کنارش آرامش می یافت.هر انسان و حیوانی در مقابل او تعظیم می کرد و احترام می گذاشت.

کیومرث پسری داشت به نام سیامک :زیباروی و نیرومند و قوی.کیومرث آن قدر او را دوست داشت که جانش به جان او بسته واز دیدن و بودن پسرش شاد بود.هیچ کس دشمن او نبودجز اهریمن و دیو بدکار.

دیوو پسرش بدکار به سامک حسادت می کرد و در فکر نابود کردن سیامک بود.پسر دیو از اینکه می دید همه سیامک را دوست دارند بسیار ناراحت و پریشان بود.پس سپاه بزرگی آماده کرد و تصمیم به نابودی پسر کیومرث گرفت.

از طرف خداوند پیغامی به سیامک رسید و او را از تصمیم سیامک و سپاه بزرگش، باخبر کرد.پس سیامک هم سپاهی جمع کرد چون آن موقع هنوز وسایل جنگی و زره ساخته نشده بود تنش را با پوست پلنگ پوشاند و به جنگ با دیو رفت.اما طولی نکشید که دیو بدکارپنجه بر سیامک انداخت و کمر سیامک را خم کرد و او را بر زمین زد.شاهزاده جوان بر زمین افتاد و دیگر هرگز بلند نشد.

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دو تا اندر آور بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

کیومرث از مرگ پسرش باخبر شد.از غم و غصه او بسیار گریه کرد و بر سر رویش زد.هر انسان و جانور اهلی و وحشی که از مرگ سیامک با خبر شد گریه کنان پیش کیومرث رفتند و در عزاداری او شرکت کردند.یک سالی کیومرث عزادار پسر نازنینش بود تا اینکه از طرف خداوند پیغامی رسید که:عزاداری بس است.سپاهی درست کن و آن دیو بد کار را از بین ببر و دلت را از هر کینه ای پاک کن.

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو،روی زمین

بپرداز و پردخته کن دل زکین

از سیامک پسری به نام هوشنگ باقی ماند بود پسری باهوش و زرنگ و دانا.هوشنگ یادگار سیامک بودو کیومرث او را بسیار دوست داشت و در آغوش خودش او را بزرگ کرده بود.بعد از اینکه پیغام خداوند را دریافت کرد،هوشنگ را خواست به او او گفت که برای جنگ با دیو چه باید بکند.پس لشکر بزرگی ازپری و جانوران درنده مثل شیر و پلنگ و ببر جمع کرد .دیو سیاه بدون هیچ ترسی به جنگ با هوشنگ رفت اما به زودی در مقابل او ناتوان شد.هر دو سپاه با هم روبرو شدند و جنگ سختی درگرفت.هوشنگ دیو را خسته و درمانده کرد.دیو سیاه را به خاک انداخت و نابودش کرد.

بعد از این پیروزی کیومرث دلش آرام گرفت.عمرش تمام شد.پادشاهی را به هوشنگ سپرد و خودش بعد ازسی سال از دنیا رفت.

جهان سر به سرچون فسانه ست و بس

نماند بدو نیک بر هیچ کس

این قصه به سر رسید و جهان هم سراسر قصه است و بس و بد خوب این جهان برای هیچ کس همیشگی نیست.

 


 
آتش – دیوان که دانش داشتند . مشاهده در قالب PDF نمایش دکمه چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 27 دی 1393 ساعت 12:13

قصـــه دوم : آتش – دیوان که دانش داشتند .

هوشنگ شاه روزی با عده ای از دوستانش در کوه می گشت.ناگهان از دور چیزی درراز و سیاه رنگ دید.با چشمانی سرخ مثل دو چشمه خون و دود دهانش جهان را تیره می کرد.هوشنگ شاه با دیدن مار،سنگی برداشت و با قدرت بسیار به طرفش پرتاب کرد.

مار فرار کرد اما از برخورد دو سنگ با هم نوری درخشید.مار کشته نشد اما رازی آشکار شد و آن هم کشف آتش بود.هوشنگ با دیدن آن نور ،خداوند را سجده وسپاسگزاری کرد که چنین روشنی به او هدیه داد.پس همان شب کوهی بزرگ از آتش درست کرد و با یارانش به گرد اتش چرخیدند و شادمانی کردند و خداوند را به خاطرچنین نعمتی شکر کردند.هوشنگ آن روز را به عنوان یک جشن همیشگی انتخاب کرد و نامش را «جشن سده»گذاشت.

این جشن به عنوان یادگاری از هوشنگ بر جا ماند و خداوند چنین پادشاهانی را زیاد کند و مردم جهان هم از او به خوبی یاد می کنند که جهان را آباد کرد و مردم با کار های او به خوشبختی رسیدند.

(بعد از کشف آتش اتفاق های بسیاری افتاد)هوشنگ شاه توانست وسایلی مانند بیل و تبر و اره بسازد ومسیر رودخانه ها را ایجاد کرد و از این طریق مردم به آب راحت تر دست یافتند.توانست با کمک آب رودخانه ها ،در زمین ها دانه بکارد و کشاورزی به وجود آمد.او کار های خیلی زیادی کرد اماروزگار و عمر او هم بالاخره سر آمد.

بعد از او پسرش طهمورث دانا پادشاه شد.طهمورث هم کار های خوب پدر را ادامه داد.همه ی افراد دانا را جمع کرد.با آنها با مهربانی حرف زد.از پاک کردن بدیها حرف زد و استفاده از همه چیز هایی که برای مردم مفید است.هنرساختن لباس از پشم و موی گوسفند و میش و بره را به وجود آورد.برای حیوانات خوراک هایی مثل کاه و جو قرارداد و بعضی از حیوانات مثل یوزپلنگ را برای شکار انتخاب کرد.پرندگانی مثل باز و شاهین بلند پرواز را اهلی کرد و به آنها چیز های زیادی یاد داد.از مردم خواست تا موقع صبح خداوند را شکر کنند و نعمت هایی را که به انسان ها داده قدر بدانند.

شاه با کمک یکی از دوستان نزدیکش از همه بدی ها پاک شد و نور خدایی وجود او را در بر گرفت.دیوبزرگ را به بند کشید.اما عده ای ازدیوان تصمیم گرفتند دستور های او را اجرا نکنند و پادشاهی را ازاو بگیرند.

طهمورث از تصمیم آنها با خبر شد و نقشه آن ها را نقش بر آب کرد.بین طهورث و سپاه دیوان، جنگی در گرفت.اما جنگ خیلی طولانی نشد.عده ای با گرز طهمورث از پا درآمدند و عده ای را هم با جادو به بند کشید.دیوان که جان خودشان را در خطر می دیدند از طهمورث خواستند تا آنها را زنده نگه دارد .آن ها گفتند:«ما را نکش. ما به تو هنری جدید یاد می دهیم.هنری جدید که فایده های زیادی برایت به همراه دارد.»شاه به انها امان داد تا هنرشان را نشان دهند.

هنر دیو ها این بود : نوشتن !

آن ها نوشتن نه به یک زبان بلکه به سی زبان را به او آموختند.

طهمورث سی سال پادشاهی کرد و در این مدت دانش های بسیاری را به وجود آورد.طهمورث هم بالاخره از دنیا رفت و تمام تلاش هایی که برای خوشبختی مردم کرد از او به یادگار ماند.بعد از رفتنش همه مردم جهان غصه دار و غمگین شدند و سال های زیادی عزادار او بودند.

جهانا مپرورچو خواهی درود

چو می بدروی پروریدن چه سود


 

آخرین بروز رسانی در شنبه, 27 دی 1393 ساعت 12:15
 
جنگ با دیو بچه مشاهده در قالب PDF نمایش دکمه چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 27 دی 1393 ساعت 12:02

به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

قصه اول:جنگ با دیو بچه

دهقان قصه گو درباره اولین پادشاهی جهان چنین قصه ای را تعریف می کند:

کیومرث اولین پادشاه بود که تاج پادشاهی بر سر گذاشت.او اولین بار در کوه جایی برای زندگی آماده کردو به همراه مردمش از پوست پلنگ ،لباس ساختند و بر تن کردند.کیومرث برای اولین بارلباس و خوراک هارا به وجود آورد.هر جانوردرنده ای که او را می دید در کنارش آرامش می یافت.هر انسان و حیوانی در مقابل او تعظیم می کرد و احترام می گذاشت.

کیومرث پسری داشت به نام سیامک :زیباروی و نیرومند و قوی.کیومرث آن قدر او را دوست داشت که جانش به جان او بسته واز دیدن و بودن پسرش شاد بود.هیچ کس دشمن او نبودجز اهریمن و دیو بدکار.

دیوو پسرش بدکار به سامک حسادت می کرد و در فکر نابود کردن سیامک بود.پسر دیو از اینکه می دید همه سیامک را دوست دارند بسیار ناراحت و پریشان بود.پس سپاه بزرگی آماده کرد و تصمیم به نابودی پسر کیومرث گرفت.

از طرف خداوند پیغامی به سیامک رسید و او را از تصمیم سیامک و سپاه بزرگش، باخبر کرد.پس سیامک هم سپاهی جمع کرد چون آن موقع هنوز وسایل جنگی و زره ساخته نشده بود تنش را با پوست پلنگ پوشاند و به جنگ با دیو رفت.اما طولی نکشید که دیو بدکارپنجه بر سیامک انداخت و کمر سیامک را خم کرد و او را بر زمین زد.شاهزاده جوان بر زمین افتاد و دیگر هرگز بلند نشد.

بزد چنگ وارونه دیو سیاه دو تا اندر آور بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک

کیومرث از مرگ پسرش باخبر شد.از غم و غصه او بسیار گریه کرد و بر سر رویش زد.هر انسان و جانور اهلی و وحشی که از مرگ سیامک با خبر شد گریه کنان پیش کیومرث رفتند و در عزاداری او شرکت کردند.یک سالی کیومرث عزادار پسر نازنینش بود تا اینکه از طرف خداوند پیغامی رسید که:عزاداری بس است.سپاهی درست کن و آن دیو بد کار را از بین ببر و دلت را از هر کینه ای پاک کن.

سپه ساز و برکش به فرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو،روی زمین بپرداز و پردخته کن دل زکین

از سیامک پسری به نام هوشنگ باقی ماند بود پسری باهوش و زرنگ و دانا.هوشنگ یادگار سیامک بودو کیومرث او را بسیار دوست داشت و در آغوش خودش او را بزرگ کرده بود.بعد از اینکه پیغام خداوند را دریافت کرد،هوشنگ را خواست به او او گفت که برای جنگ با دیو چه باید بکند.پس لشکر بزرگی ازپری و جانوران درنده مثل شیر و پلنگ و ببر جمع کرد .دیو سیاه بدون هیچ ترسی به جنگ با هوشنگ رفت اما به زودی در مقابل او ناتوان شد.هر دو سپاه با هم روبرو شدند و جنگ سختی درگرفت.هوشنگ دیو را خسته و درمانده کرد.دیو سیاه را به خاک انداخت و نابودش کرد.

بعد از این پیروزی کیومرث دلش آرام گرفت.عمرش تمام شد.پادشاهی را به هوشنگ سپرد و خودش بعد ازسی سال از دنیا رفت.

جهان سر به سرچون فسانه ست و بس نماند بدو نیک بر هیچ کس

این قصه به سر رسید و جهان هم سراسر قصه است و بس و بد خوب این جهان برای هیچ کس همیشگی نیست.